سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هر کس را در مال وى دو شریک است : وارث و حوادث . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :5
بازدید دیروز :30
کل بازدید :92877
تعداد کل یاداشته ها : 134
99/5/14
1:14 ص
موسیقی

این روزها بیشترین چیزی که وقت من رو به خودش اختصاص داده ، درس خوندن برای کنکور هست . تصمیم گرفتم در کنکور هنر سال آینده شرکت کنم . از مهرماه هم شروع کردم به درس خوندن . اما از وقتی ثبت نام کردم این موضوع برام خیلی جدی تر شده . در واقع هر چی هم که جلوتر می رم بیشتر به این موضوع علاقمند می شم . یه چیزی که هست اینه که با اینکه اولین باری هست که این کتابها رو می خونم ولی فهمشون برام اصلا سخت نیست و خوندنشون برام خیلی لذت بخش هست . همین موضوع هم باعث شده که درس خوندن برام کسل کننده نباشه . به قبول شدنم خیلی امیدوارم ولی حتی اگه قبول هم نشم ، حداقلش اینه که اطلاعاتم زیاد شده و در مورد چیزهایی خوندم که بهشون علاقمندم . مطالبی هم که می خونم می تونه کمک زیادی به بهتر شدن نقاشیم بکنه . کلاس نقاشی که می رم بیشتر با مباحث عملی نقاشی اشنا می شم ولی خوندن این کتابها باعث میشه با مباحث تئوری و علمی هنر و مخصوصا نقاشی هم آشنا بشم . کلا برای خودم آشنایی با هنر دوره های مختلف تاریخ ، سبک های هنری ، هنرمندان و استادان این سبک ها و دوره ها و ... خیلی جذاب هست .

راستش بعضی وقتها یه کم حسرت می خورم که چرا از اول نرفتم رشته نقاشی . در عجبم که چرا این کار رو نکردم . البته خیلی هم نباید تعجب کنم . دلیلش اون منطق خشکی هست که من تو اون دوره داشتم و فکر می کردم منطقی تر اینه که برم رشته کامپیوتر . البته من رشته کامپیوتر رو هم دوست داشتم ، اما عشقم نقاشی و هنر بود . در واقع اون چیزی که منو از نظر روحی ارضا می کنه دنیای سراسر تنوع ، رنگ واحساس هنر هست نه منطق خشک و ریاضی گونه کامپیوتر .


86/10/24::: 8:26 ع
نظر()
  
  

خیلی وقت بود که نقاشی هامو روی سایت نگذاشته بودم . امروز این کار رو کردم و بقیه نقاشی ها رو گذاشتم توی سایت . تکنیک این نقاشی ها هم مداد و کنته هست .


  
  

من فمینیست نیستم و از این جور ادا و اطوارها هم خوشم نمیاد . ولی بعضی وقتها یه چیزهایی می خونم یا می بینم و می شنوم که نمی تونم ساکت بشینم . من نمی دونم چرا مردم جامعه ما اینطوری شدن . میگم "اینطوری شدن" چون باور دارم که اینطوری نبودن . البته باید بگم نمی دونم چرا مردهای جامعه ما اینطوری شدن . چرا خیلی از مردها می خوان تقصیر تمام مشکلات و بدبختی هاشون رو گردن زنها بندازن . چرا می خوان با گفتن اینکه زنها فریب کارن و فریبشون دادن از زیر بار گناهشون شونه خالی کنن ؟ مثل این مردها مثل آدم هایی هست که اتفاقا حال و احوالشون توی قران هم اومده . آدم هایی که تو روز قیامت وقتی ازشون پرسیده می شه که چرا گناه کردن ؟ جواب می دن که شیطون ما رو فریب داد . اما شیطان در مقابل اونها میگه که من فقط شما رو وسوسه کردم اما مجبورتون نکردم .

یکی نیست به این مردها بگه که اگه زنها فریب کارن ، شما چرا فریبشون رو می خورید ؟ مگه نه اینکه شما در جایگاه قدرت هستین . و یا با عقل و درایت بیشتری تصمیم می گیرید و احساساتی نمی شین !!!

البته به نظر من مردها با گفتن این حرفها بیشتر زنها رو در جایگاه قدرت قرار می دن . یعنی اینقدر تواناییشون زیاده که می تونن مردها رو به انجام یه سری از کارها وادار کنن .

این قضیه تغییر کردن مردم ما و مردهای ما به همین جا خلاصه نمی شه . چیزهای دیگه ای هم هست که ترجیح میدم تو یه یادداشت دیگه در موردشون بنویسم .


86/8/30::: 11:36 ع
نظر()
  
  

این روزها معنای زندگی ...

نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسان هایی است که ،

از آخرین تکه نانشان هم هم نمی گذرند !!!!


  
  

خیلی وقت ها منتظر تایید کارهامون توسط آدم های دیگه هستیم و چون تایید نمی شیم ، دلسرد و ناامید می شیم . غافل از اینکه اونی که اون بالا هست باید کارمون رو تایید کنه .


  
  

دارم سعی می کنم خودم رو جای یه آدم دیگه بذارم . یه آدمی که 12 سال در حسرت داشتن بچه بوده . و حالا بعد از چندین بار تجربه ناموفق ، امیدوار هست که این بار انتظارش بیهوده نباشه ... و بعد یه اتفاق پیش بینی نشده . می فهمه که بچه 8 ماهه به دنیا اومده و باید تو شیشه و تو بیمارستان بمونه . و اینکه معلوم نیست این مدت زنده بمونه . و درست در همون روز زن دیگه ای از فامیل بچه ای سالم بدنیا میاره ...

دارم تصور می کنم حال و هوای دو خانواده رو . در یک طرف شادی و جشن و مهمانی ها و آمد و رفت ها و تبریک ها بخاطر قدم نو رسیده . و در طرف دیگه ناراحتی و غم و انتظار و دلهره و اضطراب برای زنده موندن بچه .

واقعا نمی شه کاملا به حس اون زن پی برد مگر اینکه خودت هم تجربه ای مثل اون داشته باشی . اما شاید فقط بشه تصور کرد اون حس رو . مثل حس آدمی می مونه که انتظاری عبث و بیهوده رو می کشیده و در واقع درد و رنج و سختی رو تحمل کرده که بی نتیجه بوده . آدم واقعا تمام اون سختی ها و دردها و رنجها درش می مونه .

والبته برای این زن هنوز هم جای امیدواری هست . امید به اینکه بچه 8 ماهه اش زنده بمونه و اونوقت...

 خدا کنه که اینطوری بشه .


  
  

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس

                                              در بند آن مباش که نشنید یا شنید


86/8/6::: 8:34 ص
نظر()
  
  

یه روزی ، یه جایی ، یه جوری ، یه کسی ، یه چیزی ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش


86/7/29::: 8:51 ص
نظر()
  
  

تو ماه رمضون من سه روز مهمون خاله معصومه بودم . من راستش بین تمام خاله ها و اقوام با خونواده خاله معصومه راحت تر هستم . شاید بخاطر اینه که بیشتر از بقیه باهاشون ارتباط داریم و همدیگر رو بیشتر می شناسیم و خوب سال های زیادی هم هست که خونه هامون نزدیک به هم هست . الان هم که خونه هامون یه خیابون بیشتر با هم فاصله نداره . البته روز آخری که خونه خاله بودم ، خاله هممون رو افطاری دعوت کرد و بنابراین عصر مامان و بابا و محسن و احسان هم اومدن اونجا . آخر شب هم همگی با هم برگشتیم خونه . 

تو اون سه روز یکی از سرگرمی های من و رویا و شبنم بازی با توله گربه ی کوچیکی بود که مدتی هست به خونشون اومده . معلوم نیست از کجا ولی به نظر می رسه یه گربه دستی و اهلی بوده . چون اصلا از آدم ها نمی ترسه و برعکس هر کس رو که می بینه سریع می ره به طرفش و خودش رو لوس می کنه . ولی واقعا گربه ی ناز و قشنگی هست . من که خیلی دوستش داشتم . خیلی هم دلم براش می سوخت . چون تا وارد حیاط می شدیم می اومد طرفمون و می خواست که باهاش بازی کنیم و یه جور خاصی به آدم نگاه می کرد که آدم دلش می سوخت . خیلی هم قشنگ میو میو می کرد . من واقعا زود به حیوانات وابسته می شم . هنوز هم خیلی وقتها به یاد اون گربه می افتم و نگاهها و صداش رو تو ذهنم میارم و البته هر وقت رویا یا شبنم رو می بینم سراغش رو می گیرم !!!


86/7/28::: 2:20 ع
نظر()
  
  

دوشنبه صبح با رویا رفتیم کتابخونه . این دومین باری بود که بعد از تابستون می رفتیم کتابخونه . چون تقریبا دو ماه کتابخونه به دلیل تعمیرات بسته بود .

جدیدا توی انتخاب کتاب وسواس بیشتری به خرج می دم . دیگه مثل قبل حوصله خوندن رمان های قطور رو ندارم . دوست دارم کتاب موجز و مختصر باشه . یه چیز دیگه هم که بهش توجه می کنم و البته همیشه برام مهم بوده نویسنده کتاب هست . خوب نویسنده خوب و معروف کتاب خوب هم می نویسه . البته سعی می کنم هر چند گاهی کتاب هایی از نویسنده هایی هم که نمی شناسم بگیرم . این جور موقع ها به عنوان کتاب نگاه می کنم . مثلا کتابی رو که این بار گرفتم فقط با توجه به عنوانش انتخاب کردم . یه چیزی رو همین جا اعتراف می کنم . اونم اینکه بعضی وقتها خیلی بی دقتم . آخه عنوان کتاب رو اشتباه خوندم . البته همین اشتباه باعث شد اون کتاب رو بگیرم . چون ممکن بود اگه اسم کتاب رو همونجا درست می خوندم از گرفتنش منصرف بشم . من عنوان کتاب رو (قتل سوم ) خوندم . در حالی که اسم کتاب (قل سوم) بوده !!! البته اصلا از گرفتن کتاب پشیمون نیستم . چون واقعا رمان قشنگی هست . جالب اینجاست که درست مثل همون چیزی که من از عنوان کتاب برداشت کرده بودم یه رمان جنایی هست . توی صفحه اول کتاب هم نوشته (پرفروشترین رمان سال آمریکا) البته نمی دونم مربوط به کدوم سال می شه . نویسنده کتاب هم ((کن فولت)) هست . من که از نوع نوشتنش خوشم اومد . خیلی ساده و روان داستان رو تعریف کرده . هر چند که مدام فکر می کنم یه فیلمی رو با همین مضمون دیدم .


86/7/26::: 9:22 ع
نظر()
  
  
   1   2   3   4   5   >>   >