آزمند بودن ، جاودان بندگى نمودن است . [نهج البلاغه]
يادداشتهاي شبانه

انتقاد پذير بودن از اون چيزهايي هست که همه تو حرف خوب قبولش دارن و ميگن اگه انتقاد سازنده باشه مي پذيريم و ... اما در عمل کمتر کسي خودش رو انتقادپذير نشون مي ده . اکثرا تا ازشون انتقادي مي شه فورا در مقابلش موضع مي گيرن و يا عيبشون رو توجيه مي کنن .  واقعا چند بار شده کسي ازمون انتقاد بکنه و در مقابل ما خيلي منطقي برخورد کنيم و يا در جواب اون شخص انتقاد کننده بگيم : حرف شما درسته . خودم هم به اين نتيجه رسيدم . ولي متاسفانه هنوز نتونستم اين عيبم رو برطرف کنم و يا واقعا !؟ من نمي دونستم همچين ايرادي دارم . خيلي ممنون که ايرادم رو بهم گفتي . سعي مي کنم رفعش کنم . ...


البته داشتن يه همچين برخوردي خيلي سخته . کلا قبول انتقاد سخته و کار آسوني نيست . قبول انتقاد يعني پذيرش اينکه من داراي نقص هستم . و اين خيلي سخته و خيلي مهم . به نظر من قبول نقص يعني برداشتن اولين قدم براي کامل شدن . چون وقتي ما مي پذيريم عيب و نقصي داريم ، به دنبال راهي براي رفع اون مي گرديم و چون جوينده يابنده هست درنتيجه راهي پيدا مي کنيم و اون مشکل و يا نقص رو برطرف مي کنيم . اما اگه نقصمون رو نپذيريم و يا مدام بخوايم اون رو توجيه کنيم ، در پي يافتن راهي هم برنميايم و در نتيجه ناقص مي مونيم . پس بيايم واقعا انتقاد پذير باشيم . چون براي کامل شدن و به اوج رسيدن راهي جز اين نداريم .



مينا ::: پنجشنبه 17/5/1387::: ساعت 11:26 عصر

یکی از خصلت های ذاتی انسان اینه که خودش رو با بقیه مقایسه می کنه . حالا بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر . اما چیزی که مهمه اینه که ما خودمون رو تو چه مسائلی و با چه آدم هایی مقایسه می کنیم . بیشتر ما عادت داریم در مورد مسائل مادی خودمون رو با آدم هایی که بالاتر از ما هستن مقایسه کنیم . حرف هایی از این قبیل رو زیاد شنیدیم که : ببین فلانی تو چه خونه ای زندگی می کنه و ما تو چه خونه ای ، ماشین اونها رو نگاه کن و ماشین ما رو و ...  . اما سر مسائل معنوی و غیرمادی که می رسه بر عکس عمل می کنیم و خودمون را با اونهایی مقایسه می کنیم که از ما پایین تر هستن . مثلا :خیلی ها همین فوق دیپلم رو هم ندارن ،خیلی ها همین دو رکعت نماز رو هم نمی خونن و ... واقعا چرا اینجوری هستیم . چرا سر مسائل مادی که می رسه خودمون رو کمتر می بینیم و سر مسائل غیر مادی خودمون رو کمتر که نمی بینیم هیچ ، حتی فکر می کنیم که آخرشیم . چرا هیچ وقت نمی گیم خیلی ها همین خونه ای رو که ما داریم ندارن . خیلی ها همین لباسی رو که ما داریم ندارن و ... . ای کاش برای یه دفعه هم که شده به جای اینکه تو مسائل مادی چشم و هم چشمی کنیم ، تو مسائل غیر مادی چشم و هم چشمی می کردیم .  اشتباه نکنبد حرفم این نیست که پول بده و یا دوباره نمی خوام اون سوال کلیشه ای علم بهتر است یا ثروت رو مطرح کنم . نه . به نظر من هم آدم موفق آدمیه که از هر لحاظ رشد کنه . به نظر من هم یه آدم دانشمند فقیر که محتاج نون شبش باشه آدم موفقی نیست . منم با پولدار شدن موافقم . اما حرف من اینه که پول رو اصل و ملاک زندگیمون قرار ندیم . زندگی مون رو بر اساس این حرف قرار ندیم که پول = خوشبختی . حرف من اینه که عادت کنیم تو همه چیز خودمون رو با بالاتر از خودمون مقایسه کنیم .

 

 



مينا ::: پنجشنبه 17/5/1387::: ساعت 11:25 عصر

خيلي خوبه که تلاش آدم نتيجه بده . مثل من ، که درس خوندنم براي کنکور
نتيجه داد . البته فعلا مجاز به انتخاب رشته شدم . نتيجه نهايي وقتيه که
تو رشته مورد علاقه ام (نقاشي) پذيرفته بشم . خودم که خيلي اميدوارم . تا
خدا چي بخواد ...

مينا ::: دوشنبه 7/5/1387::: ساعت 10:36 عصر

امروز براي چندمين بار فيلم "13 ساله 30 ساله مي شود !" رو ديدم . موضوع اصلي فيلم در مورد دختر13 ساله اي هست که دچار خود کم بينيه و دوست داره مثل دختر هاي ديگه باشه و اصلا خودش رو قبول نداره و آروز مي کنه 30 ساله باشه . اون به آرزوش مي رسه و مي بينه که در 30 سالگي به تمام آروزهاش رسيده . اما در عوض بهترين دوستش رو از دست داده و ... اين فيلم يه فيلم ساده هست ولي پيام قشنگي داره . اينکه آدم تلاش زيادي مي کنه تا يه چيزهايي رو بدست بياره ، غافل از اينکه در عوض بدست آوردن اون چيزها ، چيزهاي با ارزش ديگه اي رو از دست مي ده . البته اين قانون زندگي هست که در قبال بدست آوردن هر چيزي يه چيز ديگه رو از دست مي دي . بايد ببينيم آرزوها و اهدافي که در پي اونها هستيم ارزش هزينه اي رو که قراره در قبالشون پرداخت کنيم دارن يا نه ؟


 



مينا ::: چهارشنبه 2/5/1387::: ساعت 1:7 عصر

دوباره فرصتي دست داد تا بنويسم . نمي دونم يعني تو اين مدت فرصتي نداشتم ؟
معتقدم هميشه براي هر کاري فرصت هست . و حرفهايي از اين دست بهانه هست . بهانه اي
براي شروع کردن . اما يه چيزي که هست اينه که تو اين مدت هر چند که فرصت داشتم اما
ذهنم ياري نمي داد . وقتي روي يه کاري تمرکز مي کنم نمي تونم کار ديگه اي بکنم .
تو اين سه ماه گذشته خيلي فشرده درس خوندم و حالا که يک هفته از کنکور مي گذره
دوباره ذهنم آزاد و رها هست . و البته وقتم . هر چند که هميشه کارهاي زيادي هست
براي انجام دادن . کارهايي که انجامشون رو به بعد از کنکور موکول کرده بودم .



از کنکور بگم . سخت بود . خيلي سخت تر از اوني که فکر مي کردم . فکر نکنم قبول
بشم . سوال و کليد آزمون رو از سايت سنجش دانلود کردم . عمومي ها رو بد نزدم .
مخصوصا زبان . اما تخصصي ها نه . تنها عنواني رو که خوب جواب دادم ، خلاقيت تصويري
بود . نمي دونم ، زياد به قبول شدن اميد ندارم . به هر حال اينم تجربه اي بود .



ديگه تو اين مدت چي شد ...؟ آهان ، محسن رفت سربازي . متاسفانه اون طوري که
خودش مي خواست نشد . خيلي تلاش کرد که بيافته شيراز . اما الان هم به نظر من بد
نشد . فعلا دوره آموزشي رو افتاده اراک . از نظر آب و هوا فکر کنم بهتر از شيراز باشه
. حداقل اينقدر گرم نيست . خوبيش اينه که محسن چون چند سال بخاطر دانشگاه شهرهاي
مختلف بوده به دور بودن از خونواده عادت داره . با اين که منم زياد معتقد نيستم که
سربازي بايد اينجوري اجباري باشه ولي خوب اينم يه تجربه هست . مطمئنا بعدا براي
آدم مي شه يه خاطره .



شايد اگه هميشه اينجوري فکر کنيم ، کمتر اذيت بشيم . يعني فکر کنيم همه چيز چه
خوب چه بد مي گذره و مي شه يه خاطره و خيلي وقتها فقط کافيه يه مدت از يه موضوع
بگذره تا متوجه بشيم اونقدرها هم اهميت نداشته .



مينا ::: شنبه 15/4/1387::: ساعت 9:35 عصر

اولين بار اين جمله رو تو فيلم ((مريم مقدس)) شنيدم . اون موقع نمي دونستم ، ولي بعدا فهميدم که اين يه آيه قرآني هست و تقريبا کل اون سکانس و ديالوگ ها تو قرآن اومده . [1][1] از همون موقع اين جمله تو ذهنم موند و خيلي بهش اعتقاد دارم . بعدا فکر کردم و ديدم شبيه به اون سکانس فيلم خيلي اوقات براي ما هم پيش اومده و مياد . حالا با شکل ظاهري متفاوت .


البته من چيزي از تفسير قرآن نمي دونم ولي مي شه از اين آيه دو برداشت کرد :


1-    خداوند به هر که خواهد روزي مي بخشد .


2-    خداوند بي حساب مي بخشد .


براي فهم بهتر اين آيه شايد بد نباشه يه مثال بزنم . خيلي وقت ها پيش مياد که ما آدم هايي رو مي بينيم که يه دفعه به موفقيت بزرگي مي رسن . همون موقع ممکنه ما يه لحظه پيش خودمون فکر کنيم که چرا اون ؟ چرا من نه ؟ من که خيلي بهترم . من که خيلي زيباترم . من که خيلي باهوش ترم . من که  ... خلاصه فکر کنيم  من که شايستگي بيشتري داشتم چرا به همچين موفقيتي نرسيدم . اين جاست که اين آيه مصداق پيدا مي کنه که "خدا به هر که خواهد روزي بي حساب بخشد" . البته اين به اين معني نيست که کار خدا بي حساب و کتاب هست . شايد اون آدم ها شايستگي هايي دارن که ما نمي دونيم و يا اصلا با اين موفقيت ها و نعمت ها دارن آزمايش مي شن و ...


در کل اين آيه مي تونه خيلي باعث اميدواري و بالا رفتن اعتماد به نفس بشه . شايد پيام اصلي آيه اين باشه که خدا کاري نداره شما کي هستي ؟ کجا هستي؟ تو چه خونواده اي هستي ؟ و ... خلاصه تو هر موقعيتي که باشي مي توني به بخشش خدا اميدوار باشي .










1- (سوره آل عمران – آيه 36) :هروقت زکريا به صومعه عبادت مريم ميامد روزي (شگفت آوري) مي يافت . ميگفت : اي مريم اين روزي از کجا براي تو مي رسد ؟ پاسخ داد : که اين از جانب خداست . که همانا خدا به هر که خواهد روزي بي حساب دهد .


 



مينا ::: شنبه 11/3/1387::: ساعت 10:14 عصر

+ ...
چقدر بده که آدم به چيزي نياز داشته باشه و اون رو هم داشته باشه ولي اجازه نداشته باشه ازش استفاده کنه .

مينا ::: پنجشنبه 19/2/1387::: ساعت 10:31 عصر

من با بعضي از اين ضرب المثل هاي ايراني مشکل دارم . يکيش هم همين ضرب المثل "کبوتر با کبوتر ، باز با باز" هست . من نمي فهمم چرا بايد اينطوري باشه . اصلا کي گفته که بايد اينطوري باشه . کي گفته که يه کبوتر بايد هميشه کبوتر بمونه . اگه يه کبوتر نخوادهميشه کبوتر بمونه چي ؟ اگه لياقت باز شدن رو داشته باشه چي ؟ اصلا به نظر من اگه يه آدم بخواد هميشه همون کبوتر بمونه مشکل داره . مگه نه اينکه آدم هر روزش بايد بهتر از روز قبلش باشه و بايد روز به روز پيشرفت کنه . من که نمي تونم اينو قبول کنم . تمام تلاشم رو مي کنم تا يه باز بشم . از هر نظر ...



مينا ::: سه‏شنبه 10/2/1387::: ساعت 8:58 عصر

اين که مدام به سينه ام مي کوبد ، قلب نيست .


ماهي کوچکي است که دارد نهنگ مي شود .


قلبها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس ، اما کيست که باور کند  ،


در سينه اش نهنگي مي تپد .


 


 


 


 


برگرفته از کتاب : در قلب تو نهنگي مي تپد


نوشته : عرفان نظر آهاري


 



مينا ::: سه‏شنبه 3/2/1387::: ساعت 9:35 عصر

هميشه بعد از يه مدت طولاني که مي خوام شروع به نوشتن کنم گيج مي شم که چي بنويسم . مخصوصا وقتي يه دوره پر از اتفاق رو پشت سر گذاشته باشم . مثل عيد که به هر حال زمان خاصي هست . چه برسه به اينکه بري مسافرت . اونم يه سفر طولاني . از سفرم به مشهد بعدا بيشتر مي نويسم . اما الان مي خوام بيشتر از عيدي که پشت سر گذاشتم بنويسم . چون عيد امسال عيدي متفاوت بود از چند جهت .


يکي اينکه اولين عيدي بود که موقع سال تحويل من توي شيراز و تو خونه ي خودمون نبودم . (ما سال تحويل توي يزد بوديم)


دوم اينکه اولين عيدي بود که اصلا هيچ روزش رو توي شيراز نبودم . از اين بابت ناراحتم . من عيد شيراز رو خيلي دوست دارم .


کلا عيد خوبي بود . خوب عيدي که با سفر به مشهد و زيارت امام رضا شروع بشه نمي تونه بد باشه . و همين موضوع رو من به فال نيک مي گيرم و اميدوارم که امسال هم مانند عيد سال خوبي باشه  . چرا که از قديم گفتن : سالي که نکوست ، از بهارش پيداست!!!


 



مينا ::: شنبه 24/1/1387::: ساعت 8:57 صبح

امروز آخرين روز سال 86 هست و اگه خدا بخواد ما قراره امروز عازم سفر به مشهد بشيم . فرصت نيست. دلم مي خواست بيشتر راجع بهش حرف بزنم ولي مي ذارم براي بعد که از سفر برگشتيم . احتمالا سفرمون 15 روز طول مي کشه و تا بعد از تعطيلات نمي تونم چيزي اينجا بنويسم .


اينجا تو اينترنت دوستاي زيادي ندارم . اما اونايي که منو مي شناسن اميدوارم اگه هر خوبي يا بدي که از من ديدن ، منو حلال کنن . نايب الزياره همگي هستم .( راستش اولين بار هست دارم مي رم مشهد . نمي دونم تو اين جور موقع ها چي مي گن .)


پيشاپيش سال نو رو هم تبريک مي گم .


خداحافظ تا سال بعد!!! 



مينا ::: چهارشنبه 29/12/1386::: ساعت 7:40 صبح

احسان يکي دو هفته پيش دو تا ماهي گلي خريد . يکيشون همون روز بعد مرد . من هر روز صبح نصف آب تنگ رو خالي مي کردم و نصف ديگه اش رو با آب خيلي سرد يخچال پر مي کردم . چون شنيده بودم که اگه ماهي گلي رو تو آب سرد بندازيم بيشتر زنده مي مونه . چند روز اين کار رو کردم و ماهيه هم خوب سرحال بود . اما يه روز کل آب تنگ رو خالي کردم و تنگ رو شستم و اين دفعه همه تنگ رو با آب خيلي سرد پر کردم و ماهي رو انداختم توش . وقتي تنگ ماهي رو گذاشتم تو بوفه ديدم ماهيه يه وري و نيمه جون افتاده ته تنگ . بعد از چند دقيقه هم ديدم کاملا مرده . دهانش تکون نمي خورد و کاملا بي حرکت بود . خلاصه همه فکر کرديم که ماهيه مرده . احسان هم گفت : " چرا آب به اين سردي رو ريختي تو تنگ ؟ " خودم هم خيلي ناراحت شدم و همش با خودم مي گفتم :"خدايا منو ببخش . ماهي بيچاره رو کشتم" . بعد از يه يک ساعتي که مطمئن شدم ماهي مرده ، پاشدم تا آب تنگ رو خالي کنم و ماهي رو بردارم . همين طور که آب تنگ رو خالي مي کردم و بازم مي گفتم : "خدايا منو ببخش" ، يه دفعه ديدم ماهي داره تو آب کم تنگ حرکت مي کنه . سريع تنگ رو با آب لوله پر کردم و ديدم که ماهي انگار روز اولش شده . خيلي خوشحال شدم .


خلاصه نمي دونم ماهيه واقعا مرده بود و زنده شد يا در اثر آب خيلي سرد منجمد شده بود و وقتي آب ريختم روش يخش باز شد!!! شايد هم اين موضوع يه دليل علمي داشته باشه . نمي دونم . هر چي بود خيلي جالب بود .



مينا ::: چهارشنبه 22/12/1386::: ساعت 8:53 عصر

+ ...

چرا عاقل کند کاري          که باز آرد پشيماني


آخه يه نفر نيست بگه اگه طرف عاقل بود ، که کاري نمي کرد که پشيموني بياره!!!



مينا ::: شنبه 11/12/1386::: ساعت 9:19 عصر

+ ...

نمي دونم چرا وقتي خودم غذايي رو درست مي کنم اشتهام کور مي شه . اين به اين معني نيست که دست پختم بده ، نه . کلا وقتي بوي غذا زياد زير دماغم باشه از اون غذا بدم مياد . کلا آدم بد غذايي هستم . همين ربع ساعت پيش هم "کوکو" درست کردم ولي خودم نخوردم و اومدم نشستم پاي کامپيوتر . حالا شايد بعد از نوشتن و گوش کردن چند تا آهنگ اشتهام باز شد .



مينا ::: شنبه 11/12/1386::: ساعت 9:18 عصر

+ ...

تو اين يکي دو ماه اخير وقتي به وبلاگم سر مي زنم و مي بينم تعداد خوانندگان وبلاگ بيشتر شده ، هم خوشحال مي شم هم ناراحت . دليل ناراحتيم اينه که من معمولا دير به دير مطلب جديدي مي نويسم . به همين دليل هم وقتي فکرش رو مي کنم که يه تعداد از آدم ها ميان و مي بينن چيز جديدي ننوشتم و ممکنه يه کمي حالشون گرفته بشه ، يه جورايي عذاب وجدان مي گيرم . البته صادقانه بگم اين عذاب وجدان آن چنان نيست که منو مجبور کنه زود به زود مطلب جديد بنويسم!!!



مينا ::: شنبه 11/12/1386::: ساعت 9:17 عصر

من نمي دونم چرا خيلي ها روي سن و سالشون حساسن و هميشه مي خوان سنشون رو کمتر بگن . ولي من اصلا يه همچين حساسيتي ندارم . شايد هم چون هنوز جوونم اين حساسيت رو ندارم و بعدا که سنم بالا بره ، منم حساس بشم . ولي به نظرم اگه آدم عمر مفيد و توام با موفقيتي رو پشت سر گذاشته باشه دليلي نداره که بخواد با کمتر گفتن سن و سالش ، يه تعداد از سال هاي عمرش رو فراموش يا حذف کنه . چون هر سالش براش چيزهايي داشته که نمي خواد هرگز يک سالش هم کم بشه . من که تقريبا اين طوريم . البته نه اينکه خيلي آدم موفقي بودم ، ولي حداقل اکثر عمرم رو با کارهايي گذروندم که خودم مي خواستم و بهشون علاقه داشتم . و موفقيت هايي هم بدست اوردم . هر چند کوچيک ولي خوب براي خودم مهم بوده و البته تا رسيدن به اون نقطه اوج و هدف اصلي راه زيادي باقي مونده . يه چيز ديگه هم که هست اينه که به هر حال آدم هميشه به گذشتش که فکر مي کنه با خودش ميگه که مي تونست بهتر از اين باشه .  


گذشته از اين حرفها ، امسال روز تولد متفاوتي داشتم . از يه طرف که صبح تا ظهر توي بيمارستان بودم (مامان يه عمل جراحي داشت که منم همراش رفته بودم که البته خدارو شکر دکتر تشخيص داد که مشکل با دارو رفع شده و نيازي به جراحي نيست . يعني تا ظهر منتظر دکتر شديم تا بياد ) . عصر هم من که خيلي خسته بودم خوابيدم . ولي مامان رفت خونه خاله معصومه و وقتي اومد رويا هم همراش بود . مامان براي شام پيتزا درست کرد (که من خيلي دوست دارم) و يه جعبه نون خامه اي گرفته بود و خلاصه يه تدارکاتي ديده بود . خاله نرگس هم تلفن زد که مي خواد شب بياد(البته از موضوع تولد بي خبر بود) .


 شب خوبي بود .


 کادوهاي جالبي هم گيرم اومد :


 رويا : يه تاپ خوشکل و يه ليوان سراميکي قشنگ


احسان : يه عروسک خرسي پشمالو و سفيد خيلي بامزه


محسن : دو تا چراغ نفتي کوچولو (من به چراغ نفتي و اين جور وسايل قديمي و سنتي علاقه خاصي دارم . با اين دو تا چراغ ، چهار تا چراغ نفتي دارم . البته در اندازه ها و شکل هاي مختلف)


بابا : ده هزار تومان پول


مامان : يه شمش طلا (که حدودا يکي دو ماه پيش با هم خريديم)


هر چند که نمي تونم منکر جذاب بودن و لذت بخش بودن هديه گرفتن بشم ، ولي بيشتر از اون همين که تولدم رو بياد داشتن از همه چيز برام با ارزش تره .


 


 



مينا ::: پنجشنبه 2/12/1386::: ساعت 9:24 عصر


اولين سالي هست که روز ولنتاين مي رم تو خيابون (با رويا و فاطمه رفته بوديم بيرون براي خريد که البته چيزي هم نخريدم). همين هم باعث شد که بفهمم چقدر نوجوونها و جوونها اين روز رو جدي مي گيرن . و البته بيشتر دخترها . دخترهاي زيادي رو ديدم که گل بدست داشتن ، يا مشغول خريد عروسک و هديه هاي مخصوص اين روز بودن يا داشتن در مورد اين روز حرف مي زدن . برام جالب بود . نمي دونم چي شد که مردم ما ولنتاين رو شناختن و چي شد که اينقدر جدي گرفتنش .


بين اين گروه دخترهاي دبيرستاني و کم سن و سال بيشتر توجهم رو جلب کردن . البته اين موضوع براي من و فاطمه تازگي داشت . اما براي رويا خيلي عادي بود . مي گفت اين روزها تو دبيرستانها همه دخترها دارن در مورد اين که براي دوست پسرشون چي بخرن حرف مي زنن و يا از آدم مي خوان که بگي چي بخرن بهتره ؟ منم گفتم اون موقع که ما دبيرستاني بوديم اصلا نمي دونستيم والنتاين چي هست .


عجيبه که چقدر فرق هست بين نوجون هاي امروز و نوجوون هاي ديروز. خيلي وقتها که  رويا از دوران دبيرستانش و همکلاسي هاش تعريف مي کنه ، با کمال تعجب مي بينم که زياد نمي تونم درکش کنم . چون ما هيچ کدوم از اين ماجراها رو نداشتيم . کاملا همه چيز برعکس بود . مثلا رويا مي گفت تو کلاس اگه يه نفر دوست پسر نداشت همه تعجب مي کردن و عجيب بود . در حالي که در دوران ما اين کاملا برعکس بود . البته خود رويا هم بيشتر به ما شبيه هست هر چند که تفاوت هايي هم داره که بديهي هم هست .


کلا مي شه اينطور گفت که هر چي مي گذره اختلاف بين نسل ها خيلي بيشتر مي شه و اين يه کم بده .


يه چيز ديگه اي هم که اتفاق افتاده و من زياد نمي پسندم اينه که بچه هاي امروزي خيلي زود وارد دوران بلوغ مي شن يا حداقل خودشون رو درگير مسائل اين دوران مي کنن . انگار هر جور شده مي خوان خودشون رو بزرگ نشون بدن . در واقع يه جورايي امروزه چشم وگوش بچه ها زيادي بازه ! مي بيني دختر سيزده چهارده ساله حرفهايي مي زنه که تو که 23 سالته به فکرت هم نمي رسه يا حداقل شرمت مي شه اين طور صريح در موردشون حرف بزني . به نظرم خيلي حيفه که بچه ها بخوان زود بزرگ بشه . البته اين ها بستگي زيادي به خانواده و جامعه هم داره . من اينطور فکر مي کنم که بچه هاي امروزي براي اينکه جدي گرفته بشن اداي بزرگترها رو درميارن . وگرنه چرا بايد مثلا يه دختر 15 ساله بخوان با آرايش و نوع رفتارش خودش رو 20 ساله نشون بده . البته اين موضوع در مورد همه آدم ها صادقه . ولي اين روزها کمي بيشتر خودش رو نشون مي ده . آدم ها هميشه وقتي کوچيکن دوست دارن بزرگ بشن ولي وقتي بزرگ مي شن مي بينن چه دوراني رو از دست دادن . هر چند که هر دوران از زندگي لطف خودش رو داره ولي هيچ دارواني مثل کودکي و نوجواني نمي شه . اي کاش نوجوون ها اين رو مي فهميدن و اينقدر خودشون رو درگير مسائل بي خودي که نتيجه اي هم براشون نداره نمي کردن و بيشتر از اين دوران لذت مي بردن . چون وقت براي بعضي کارها هميشه هست اما وقت بعضي کارها همين نوجووني هست .   


 



مينا ::: پنجشنبه 25/11/1386::: ساعت 9:13 عصر

+ ...
يه چيزي رو هيچ وقت يادمون نره که آدم ها در هر کجا که باشن و با هر نژاد ، دين ، زبان ، جنس و فرهنگي ، نيازهاي مشترکي دارن . اگه مي تونيم ، اونها رو در برآورده کردن نيازهاشون به طور صحيح ياري کنيم ، و اگه نمي تونيم حداقل اين نيازها رو ناديده نگيريم .

مينا ::: پنجشنبه 11/11/1386::: ساعت 9:9 عصر

مرغي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان کارهايي را انجام داد که مرغها مي کردند . براي پيدا کردن کرمها و حشرات ، زمين را مي کند و قدقد مي کرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار ، کمي در هوا پرواز مي کرد .


سالها گذشت و عقاب پير شد .


روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شکوه تمام ، با يک حرکت ناچيز بالهاي طلاييش ، بر خلاف جريان شديد باد پرواز کرد.


عقاب پير نگاهش کرد و پرسيد : "اين کيست؟"


همسايه اش پاسخ داد :"اين عقاب است – سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم . "


 


عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد . زيرا فکر مي کرد مرغ است .


 


منبع : کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه (از نويسندگان ناشناس)


 



مينا ::: جمعه 5/11/1386::: ساعت 9:19 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[17/5/1387- 11:26 ع] واقعا انتقاد پذير باشيم
[17/5/1387- 11:25 ع] مقايسه
[7/5/1387- 10:36 ع] مجاز شدم !!!!
[2/5/1387- 1:7 ع] آيا ارزشش رو داره ؟!
[15/4/1387- 9:35 ع] تو اين مدت ...
[11/3/1387- 10:14 ع] خدا به هر که خواهد روزي بي حساب بخشد
[19/2/1387- 10:31 ع] ...
[10/2/1387- 8:58 ع] کبوتر با کبوتر ، باز با باز؟؟؟؟
[3/2/1387- 9:35 ع] در قلب تو نهنگي مي تپد
[24/1/1387- 8:57 ص] عيد امسال
[29/12/1386- 7:40 ص] آخرين روز سال و سفر به مشهد
[22/12/1386- 8:53 ع] ماهي مرده زنده شد!!!
[11/12/1386- 9:19 ع] ...
[11/12/1386- 9:18 ع] ...
[11/12/1386- 9:17 ع] ...
[همه عناوين(129)][آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 1
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :4860

>> درباره خودم <<
يادداشتهاي شبانه
مينا[127]
من مسلمانم ، قبله ام يک گل سرخ ...

>> پيوندهاي روزانه <<

>>آرشيو شده ها<<

>>لوگوي وبلاگ من<<
يادداشتهاي شبانه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<




>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 


Midi Music Files>